<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

<channel>
<title>وبلاگ رسمی یغما گلرویی</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/</link>
<description>وبلاگ رسمی یغما گلرویی - Yaghma Golrouee Official Weblog</description>
<language>fa-ir</language>


<item>
<title>نشونی!</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=12</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><font face="Tahoma" size="2"><font face="Tahoma" size="2">بانو! بگو که کافه ی دنجِ چشات کو؟<br>
من خسته ام... نشونیِ اون کافه رو بگو!<br>
<br>
باز از مسيرِ خواب برم تا سرابِ تو،<br>
يا از پياده روی همين شعرِ رو به رو؟ <br>
<br>
پيشِ تو قطب نمای دلم مست می کنه!<br>
بايد بغل کنم تو رو از هر چهار سو!<br></font></p>
]]></description>
<dc:date>2008-09-18T08:38:42+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>یادت هست؟ خسروی عزیز!</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=11</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><font face="Tahoma" size="2">یادت هست؟ خسروی عزیز!<br>
نخستین بار در <b>یوسف آباد</b> دیدمت! در آن کتاب فروشی… به گمانم سال هفتاد و هفت
بود. اولین کتابم منتشر شده بود... آن را برایت امضا کردم و تو به شوخی گفتی: <b>چه
عجب یه بار یکی به ما امضا داد</b>... و کتاب را بوسیدی و بر پیشانی گذاشتی.<br></font></p>
]]></description>
<dc:date>2008-07-20T12:46:11+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>پیکان آباد</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=10</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><font face="Tahoma" size="2">
پیکان آباد<br><i>به دوستِ نقاشم حسین سلطانی<br>و پیکان آبادِ نقاشی هایش</i></font></p>
]]></description>
<dc:date>2008-07-09T01:01:26+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>کدام شکوهِ انسانی؟</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=9</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><font face="Tahoma" size="2"><br>
<i>((محمد علی بهمنی)) حدود یک ماه پیش در مصاحبه با ماهنامه ((شهروند)) مطالبی را
درباره ی مجموعه ی ((مرا به خانه ام ببر)) و گفته های ((ايرج جنتی عطايی)) در مورد
((امیر هوشنگ ابتهاج)) مطرح کرده بود. جوابیه یی از طرف ((یغما گلرویی)) برای آن
ماهنامه ارسال شد که - با سانسور بخش هایی - در شماره ی 43 انتشار یافت. متن کامل
آن یادداشت چنین است:</font></p>
]]></description>
<dc:date>2008-05-19T16:06:26+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>عمو نوروز! نیا این جا...</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=8</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><font face="Tahoma" size="2">عمو نوروز! نیا این
جا... که این خونه عزاداره!<br>
پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره!<br>
چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،<br>
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن.<br>
برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی.<br>
تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی...<br></font></p>
]]></description>
<dc:date>2008-03-16T15:00:00+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>ترانه ی اسفنديار...</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=7</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><font face="Tahoma" size="2">
می گفتن اسمش اسفندياره<br>
هميشه تنهاس، نوچه نداره<br>
بچه ی ریُ گمرکُ شوشه<br>
اهلِ يه جا نيست، خونه به دوشه<br>
هر جا ضعيفی کُتک می خوره،<br>
هر جا غريبی نفس می بُره،<br>
اون سر می رسه، حقُ می گيره<br>
با برقِ قمه ش ظلمت می ميره...<br></font></p>
]]></description>
<dc:date>2008-01-26T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>وصیتی در دَه پرده</title>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=6</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><font face="Tahoma" size="2"><b>1<br>
</b>پینوشه نیستم<br>
که نودُ یک ساله بمیرم<br>
در بستری از ابریشم و الماس...<br>
در روزگارِ ما<br>
تنها خودکامه گان <br>
از مرزِ هشتاد ساله گی می گذرند<br>
و شاعران<br>
پیش از پنجاه ساله گی سکته می کنند<br>
با مهرِ سوزنی بر ساعد<br>
یا از نفس تنگی می میرند<br>
با بافه ی سیمی بر گلو...<br>
<br>
مرگِ من<br>
پیش از به آخر بردنِ یک آواز اتفاق می افتد<br>
آوازی سپیدمو<br>
که از گلوی قناریِ جوانی<br>
گل می کند.<br></font></p>
]]></description>
<dc:date>2007-05-20T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>


<item>
<title>دو نقد درباره‌ی مجموعه ترانه‌ی تصور کن</title>
<description><![CDATA[<font face="Tahoma" size="2"><b>در ماه گذشته مجموعه ترانه ((تصور کن)) منتشر شد و توانست یکی از ده کتاب پرفروش
بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران شود. به همین دلیل مطلب این ماه را به دو
نقد پیرامون این مجموعه اختصاص دادیم. مطلب اول در سایت
<a target="_blank" href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=485693" style="text-decoration: none">خبرگزاری مهر</a> منتشر شده و
مطلب دوم را سعید کریمی (ترانه‌سرا و منتقد) نوشته است.</font></p>
]]></description>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=5</link>
<dc:date>2007-05-20T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>چشمان‌ِ او آبروی‌ جهانند...</title>
<description><![CDATA[<font face="Tahoma" size="2">
برای‌ هانیبال‌ الخاص‌<br>گیل‌گمش‌ِ رنگ‌ها وُ فرم‌ها
</font>]]></description>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=4</link>
<dc:date>2007-04-21T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>عید شما مبارک!؟</title>
<description></description>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=3</link>
<dc:date>2007-03-22T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>ناصری که من می شناختم...</title>
<description><![CDATA[<font face="Tahoma" size="2">
نوشتن رفاقتی چند ساله در قالب چند سطر کار ساده‌یی نیست. لحظه‌هایی هستند که به
قلم نمی‌آیند و حرف‌هایی که شاید نوشتنشان درباره‌ی کسی که دیگر نیست، بایسته نباشد
آن هم در روزهایی که تنورِ سوگ نویسی و خاطره بافی و مداحی برای رفتگان اهل هنر داغ
است... اما باید نوشت و نترسید از لب به دندان گزیدن این و آنی که دهانشان تنها
لانه ی دروغ و چاپلوسی‌ست.<br></font>
]]></description>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=2</link>
<dc:date>2007-02-28T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>

<item>
<title>ترانه در تنگنا</title>
<description>&lt;p dir=rtl align=justify&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;2&quot;&gt;در این‌ چند سالی‌ که‌ به‌ ترانه‌سرایی‌ مشغول‌ بوده‌اَم‌، هر وقت‌ در مصاحبه‌یی‌، مصاحبه‌ کننده‌ می‌پُرسید: &lt;strong&gt;وضعیت‌ِ موسیقی‌ و ترانه‌سرایی‌ را چه‌گونه‌ می‌بینید؟ &lt;/strong&gt;&lt;br&gt;جواب‌ می‌دادم‌: &lt;br&gt;&lt;strong&gt;ما تازه‌ از سکوتی‌ بیست‌ُ چند ساله‌ رهاشده‌ییم‌ و هنوز نمی‌شود درباره‌ی‌ چه‌گونه‌گی‌ِ وضعیت‌ِ ترانه‌ نظر داد و... &lt;br&gt;&lt;/strong&gt;چند وقت‌ِ پیش‌ خبرنگارِ دیگری ‌همین‌ سوال‌ را مطرح‌ کردُ همان‌ جواب‌ را از من‌ شنید امّا راضی‌ نشدُ پرسید: &lt;br&gt;&lt;strong&gt;فکر نمی‌کنید هفت‌ هشت‌ سال‌ برای‌ اظهارِ نظر کردن‌ کافی‌ باشد؟&lt;/strong&gt; ...و من‌ دیدم‌ این‌ دوره‌ (که‌ به‌ چشم‌ بر هم‌زدنی‌ گذشت‌) دارد رفته‌ رفته‌ به‌ یک‌ دهه‌ نزدیک‌ می‌شودُ دریغا که‌ هنوز آن‌چه‌ گمان‌ می‌کردیم‌ در موسیقی‌ِهم‌راه‌ با کلام‌ِ ما اتفاق‌ می‌اُفتد، اتّفاق‌ نیفتاده‌! &lt;br&gt;از طرفی‌ هر روز و به‌ طرق‌ِ مختلف‌ ترانه‌هایی‌ می‌شنویم‌ که‌ شنیدنش‌ دلمان‌ را قرص‌ می‌کند که‌ آینده‌ی‌ ترانه‌روشن‌ و روشن‌تر خواهد شد و از طرفی‌ آثارِ منتشر شده‌ در قالب‌ِ آلبوم‌، روز به‌ روز ما را از ارتقاء سطح‌ِ این‌ ژانرهنری‌ نااُمیدُ نااُمیدتر می‌کند! بسیاری‌ ترانه‌سرا را عامل‌ِ این‌ سیرِ قهقرایی‌ می‌دانند! &lt;br&gt;من ـ به‌ عنوان‌ِ کسی‌ که‌ &lt;strong&gt;ترانه‌سرا&lt;/strong&gt; خطابم‌ می‌کنندـ تصمیم‌ گرفتم‌ در قالب‌ِ یادداشتی‌ کوتاه ـ که‌ همین‌ مقال باشدـ به‌ بررسی‌ خوان‌ها و مشکلات‌ِ مختلفی‌ که‌ یک‌ ترانه‌سرا در امروزِ سرزمین‌ِ ما باآن‌ها دست‌ به‌ گریبان‌ است‌ بپردازم‌ تا بل‌که‌ از این‌ کاوش‌ و کنکاش‌ روزنی‌ پدیدار شود و نوری‌ بتابد بر تاریکی‌ِحاکم‌ بر اوضاع‌ِ ترانه‌ و موسیقی‌!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<link>http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=1</link>
<dc:date>2006-12-16T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>


</channel>
</rss>