ترانه ی اسفنديار...

می گفتن اسمش اسفندياره
هميشه تنهاس، نوچه نداره
بچه ی ریُ گمرکُ شوشه
اهلِ يه جا نيست، خونه به دوشه
هر جا ضعيفی کُتک می خوره،
هر جا غريبی نفس می بُره،
اون سر می رسه، حقُ می گيره
با برقِ قمه ش ظلمت می ميره...
هيچکی وحشتُ تو چشماش نديد، وقتی مامورا اونُ می بُردن
با دستِ بسته، با تنِ کبود، با يه آفتابه بسته به گردن
هنوزم مثِ يه قهرمان بود ، از نگاهِ ما پايين شهريا
يه قهرمان که می خواست بگيره حقِ تک تکِ ما رُ از دنيا
می گن که اسمش اسفندياره
فردا صب سرش بالای داره
می گن اعدامم واسه اون کمه
حرفِ حق زده اما با قمه
باج می گرفته از بازاريا
پولِ اونا رُ می داده به ما
ما که هشتمون گرویِ نُهِ
ما که هستی مون يه تيکه گُهِ...
هيچکی وحشتُ تو چشماش نديد، وقتی مامورا می آوردنش
حتا وقتی که طنابِ دارُ گره می زدن دورِ گردنش
هنوزم مثِ يه قهرمان بود، از نگاهِ ما پايين شهريا
يه قهرمان که می خواست بگيره حقِ تک تکِ ما رُ از دنيا
ارسال نظر
[ بازگشت ]
|